تبليغاتX
در دل و جان خانه کردی عاقبت

*  ۲تا جملۀ به درد بخور  *

ماه*عس*لو که میبینین

دیشب تو برنامۀ ماه*عس*ل دو تا جملۀ قشنگ گفته شد که حتمن شما هم شنیدین ،

اینجا مینویسمشون تا همیشه یادمون بمونه

مخصوصن شما دوستای گلم که یکی از یکی گل تر و موفق ترید :

 

با مردم مهربون باش ، با اونایی که بهت حسادت میکنند مهربونتر !

هر وقت احساس کردی زیاد بهت حسادت میشه ، اونقدر که دیگه میخان بکشنت ، بدون کارات داره درست پیش میره !

 

جالبه  ...

نه ؟

مواظبه خودتون باشید  

به امید دیدار

+ نوشته شده در  88/06/17ساعت 10:26  توسط سمیرا  | 

* من اومدم  *

سلام

نماز ، روزه ها و طاعات و عباداته همگی قبول

این چند وقته که به اینجا سر نزدم خاطرات زیادی اتفاق افتاد که اصلن حسش نبود بیام بنویسمشون !

مثله چادگون رفتنمون ( سه برادر به اتفاق خانومهای بسیار بسیار محترمشون و 2 عدد وروجک )

عقد دختر عمم

نامزدیه دختر عموم

عروسیه خاهر جاری دومیه که دقیقن شبه نامزدیه ما عقدش بود ( اونم به اتفاق آدم شوهراش اومده بود چادگون ، پلاژشون هم دقیقن پلاژ کناریه ما بود و جالبتر اینکه خوده خاهرها اینو نمیدونستن و موقعه تحویل گرفتنه ویلاها همو دیدن ! )

دیدار چند تن از دوستانه عزیزم ( کوثر و خاهرش ، الهه ، فرزانه ، مرضیه ، سی و سه پل )

و .....

از جمله اتفاقاته اخیر هم جشنه تولد یوسف بود ( پسر برادر شوهریه دوم ) ، که 2 سالشه

چهارشنبه شب بود به صرف افطار

ما براش پلاک طلا خریدیم به نامه یوسف

من از بین همه بچه ها یوسفو خیلی دوست دارم

نمیدونم چرا ...

شاید به خاطر اینه که از بچگی اسمه یوسف رو خیلی دوست داشتم

همیشه به مامانم میگفتم : اگه 1 روزی پسر داشتم اسمشو یوسف میزارم !!!

اما بعدش 2 بار خورد تو ذوقم :

اول با سریال یوسف پیامبر که همه جا رو یوسف بارون کرد و یه کوچولو از جذابیت و تازگیش در ذهنم کاسته شد

دوم باوجود همین یوسف کوچولوی خودمون که باعث شد برا همیشه این اسم رو از لیست اسامیه مورد علاقم حذف بنمایم

مامانجون همیشه سربه سرم میزاره و میگه :

آخرش یوسف یه روز دامادت میشه .... !!!، داماد از پسر عزیزتره!!!

منم میگم : وای ، ازدواج فامیلی ، عمرن !!!

ببینین ما کلن خانوادگی چه قدر زیاد آینده نگریم !


محمد هم دانشگاه قبول شد

( الکترونیک ، آموزشکدۀ فنی شهرضا )

منکه شاخ درآوردم ، آخه اصلن انگار نه انگار که کنکور داشت ، لای کتاب رو تا یک هفته قبله کنکورش باز نکرد !!!!!

ولی خوب تست زده بود ، وروجکه من که حالا اینقده بزرگ شده که من شدم وروجکه اون !

خیاله من و همسری هم راحت شد

آخه من غصم شده بود اگه ما عروسی کنیم و محمد هم یه جای دور دانشگاه قبول بشه ، مامان بابا یهو تنها میشن

اما خوشبختانه این یکی رو دیگه خدا برام نخاست

دیگه چـــــــــــی

آهان ...

ماه رمضونیه منو یادتون نره ها

روزا خیلی طولانیه ، اولش خوب بود اما حالا این آخریا انگار یه کوچولو سخت شده واسم !

به هر حال التماس دعا خیلی خیلی


راستی 1 سوال مشورتی هم داشتم :

من و همسری مدتهاست سره این قضیه که برا عروسیمون ، جشن بگیریم یا بریم مکه ( البته اگه لیاقتشو داشته باشیم ) بحث میکنیم و به هیچ جا نمیرسیم

For S:=1 to 100000...0 do

{

1 روز هردومون میگیم بریم مکه

1 روز هردومون میگیم جشن بگیریم

فرداش نظر من عکس میشه

پس فرداش نظره اون عکس میشه

{

*البته با توجه به اینکه برا جشنه عقدمون اونقدر سرمون شولوغ بود که *هیچی* ازش نفهمیدیم و سرما هم خورده بودیم و زیاد حال نداشتیم .*

شما نظرتون چیه ؟

ما چیکار کنیم آیا ؟

کدوم به صلاحمان میباشد آیا ؟

+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 10:45  توسط سمیرا  | 


دل بردی از من به یغما

ای ترک غارتگر من

دیدی چه آوردی ای دوست

از دست دل بر سر من ... ؟


عشق تو در دل نهان شد

دل زار و تن ناتوان شد

رفتی چو تیر و کمان شد

از بار غم پیکر من


میسوزم از اشتیاقت

در آتشم از فراغت

کانون من ، سینه من

سودای من ، آذر من


بار غم عشق او را

گردون نیارد تحمل

چون میتواند کشیدن

این پیکر لاغر من


اول دلم را صفا داد

آیینه ام را جلا داد

آخر به باد فنا داد

عشق تو خاکستر من


عشق
تو خاکستر من

*  اصفهانی *

+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 10:9  توسط سمیرا  | 

* شما چندتا جاری دارید؟  *

من 2 تا " جاری " یا به قوله اصفهانیا " یاد " دارم که باهاشون رابطۀ نسبتن خوبی دارم !

ولی اخیرن موارد مشکوک و بدجنسیهای خاصی از جانبشون احساس شد که زین پس ترجیح میدهیم به ایشان اعتماد صد در صد که هیچ حتی ده درصد هم نداشته باشیم

من تصمیم گرفتم باهاشون بگم ... بخندم ... خودمونی باشم ...

اما همه چیز زندگیمو واسشون نریزم رو آب

البته اشتباه نشه ، خیلی دوستشون دارما ...

ولی به قول الهه : جاری آخرش جاریه ، مخصوصن اصفهانیش !

 

بگذریم...

امروز داشتم وبگردی میکردم که یه شعر غمگینانه خوشگل پیدا کردم

یاده قدیما افتادم که تو همین وبلاگ شعرای قشنگ قشنگ مینوشتم

حالا بازم میخام از همون شعرا بنویسم

شاد و غمگینش مهم نیست ...

فقط قشنگ باشه و دلنشین و خوشم بیاد :

***

به تو و عشق تو ایمان دارم

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

گله از بازی دوران دارم

دل گریان لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

در غمستان نفسگیر اگر نفسم میگیرد

آرزو در دل من متولد نشده می میرد

یا اگر دست زمان در ازای هر نفس جان مرا میگیرد

دل گریان لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

من اگر پشت خودم پنهانم

من اگر خسته ترین انسانم

به وفای همه بی ایمانم

دل گریان لب خندان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

 ***

راستی قراره یکی منو از بیکاری در بیاره !

!

!

!

...

اوستامون یه پروژه کاری بهم سفارش داده

قراره فعلن یه طرح اولیه بهش بدم

نمیدونم قبول کنم یا نه ...

اصلن حس و حاله برنامه نویسی و اینا رو فعلن ندارم

اگه بخوام بشینم پاش خونه نشین میشم

چی کار کنم اونوقت آیا ؟

 

+ نوشته شده در  88/03/07ساعت 10:20  توسط سمیرا  | 

* جای شماها خالی *

چهارشنبه بعدازظهر من و همسری تصمیم گرفتیم که فرداش بریم قمصر

به همراه برادر شوهری و خانومش

شب مرض*یه بهم زنگید ،

ناگهان حس کردیم که دلمان به شدت برای هم تنگیده شده است !

بنابراین تصمیممان را به طور ناگهانی به صورت زیر تغییر دادیم :

قمصر کاشون : کنسل

تهران : اوکی

البته بعد از مشورت با همسری و برادرش و جاریه محترم تصمیممان را قطعی نمودیم

صبح ساعت ۵ راه افتادیم ، ساعت ۱۱ هم خونه خواهر شوهری بودیم

مرض*یه دختر خواهر شوهری است که به دلیل هم سن بودن به شدت با یکدیگر صمیمی شده ایم ، به طوریکه گاهی اوقات همسریمان حس حسودیش فعال میشود  !

خلاصه بعد از صرف نهار و کمی استراحت ، همه با هم پیش به سوی نمایشگاه کتاب ...

چه قدر شولوغ بود ...

چه قدر گرم بود ...

چه قدر وقت کم بود ...

چه قدر غرفه های درس و کنکورش زیاد شده بود ...

ما موفق شدیم فقط از ۲ غرفه دیدن نماییم ،

تازه اونم نه کامله کامل ...

خسته نباشیم واقعن ...

نمایشگاه از جهته نزدیکیه غرفه ها خیلی خوب بود

ولی من اون نمایشگاه قبلیه که با هم رفتیم و کلی هم خسته شدیم رو بیشتر دوست داشتم !

قشنگتر بود

یادش به خیر ...

پارسال هم فرزانه خیلی سعی کرد که جور کنه و یه باره دیگه همه با هم بریم نمایشگاه

اما هماهنگ نشدیم و مثل همیشه نشد .

امروز داشتم تو mp3 های قدیمیم دنباله یه ترانه ای میگشتم ،

یکدفعه رسیدم به اندی و ترانۀ عروسکی عروسکی .....

دقیقن تمام خاطرات ترم اول و شیطونیهای مریم و سپیده و ..... تو ذهنم تجدید شد .

شمام گوش کنین ...

حس و حالتون کلن دگرگون خواهد شد !

راستی اون جریمه هه به یاریه استاد کنسل شد و جیبه مبارکه همسر و پدر هر ۲ در سلامته کامل به سر میبرند!

عروسکی عروسکی

تو خوشگل و با نمکی

واسه دله عاشقم تکی

واسه دله عاشقم تکی

***

دیوونتم دیوونتم

همیشه در بهونتم

عزیز من عزیز من

آتیش به قلب من نزن

***

دستو بده به دستم

که عاشق تو هستم

به جز تو نازنینم

دل به کسی نبستم

***

چه آتیشی چه آتیشی

عروسه نازه من میشی

بگو نگاره من میشی

عشقه موندگار من میشی

***

عروسکی عروسکی

قشنگتر از شاپرکی

واسه دله عاشقم تکی

واسه دله عاشقم تکی

...

یادتون اومد آیا ؟

+ نوشته شده در  88/02/30ساعت 10:8  توسط سمیرا  | 

*  بالاخره فارغ التحصیل میشویم  *

ترم 3 که بودم خودمو به آب و آتیش زدم که ترم 4 راحت باشم

هر روز کلاس داشتم

ترم 4 فقط 2 تا کلاس داشتم : انقلاب و شبیه سازی ، 2 روز در هفته

به اضافۀ کارآموزی و پروژه که برای ارائه و تحویلشون تا قبل عید بهم مهلت داده بودند

گزارش کارآموزی رو به زور تحویل دادم و یک عدد 20 هم دریافت نمودم

ولی هرچی سعی کردم نتونستم پروژه رو تحویل بدم

تا دیروز ...

دیروز بالاخره با چندین ساعت علافی در دانشگاه موفق شدم پروژه پایانی ام را ارائه دهم

استاد خیلی خوشش اومد و نمرۀ کامل رو بهم داد!

تا آقای داور چی تشخیص بدن و چی صلاح بدونن

گویا استاد مناسبی جهته امر داوری تعیین ننموده ام و ممکن است به شدت دردسر آفرین باشند ایشون .

یک وقت میبینی که تو کارنامه ات یه 0 کله گنده در جلوی عنوان درس پروژه پدیدار میشود و هرچه قدر حرص میخوری هیچ فایده ای ندارد .

چرا ؟

چون استاد راهنما و استاد داور شانس ما با هم میانۀ چندان خوب و خوشی ندارند و ممکن است تلافیش را سره ما درآورند.

* البته همینکه استاد وقتی سایت رو میدید تحسین میکرد و با اطمینان 20 رو گذاشت تو لیست و گفت تا به حال پروژه ای به این سنگینی اونم یه نفری نداشتیم برام بسه *

انگار یک جریمۀ نه چندان سبک هم به خاطره 1 ماه تاخیر باید پیاده شوم

که نمیدونم از جیب مبارکه پدر باید پیاده شدم یا همسر !

یا هر دو ... !

قرار است استاد لطف نموده و وساطت بنمایند

امید است به موفقیت ختم به خیر بشود

خاهشا شما نیز دعا معا بنمائید

+ نوشته شده در  88/02/13ساعت 17:54  توسط سمیرا  | 

ممنون از راهنماییها و پیشنهاداتتون

خیلی جالب بود

بعضیهاش رو که خودش داشت ، بعضیهاش رو هم یادداشت کردم تا تو مناسبتهای بعدی بهش هدیه کنم

بازم ممنون که اهمیت دادین

مرسی

اما بگم چی خریدم واسش ؟

نخندینا ...

همسریه من به رنگ سفید خیلی علاقه داره ، همیشه پیرهنه سفید میپوشه !!

سفید با خطهای آبی

یا سفید با خطهای قرمز

یا سفید با خطهای قرمز و آبی

یا سفید خالی

یا ...

منم که به شدت تنوع طلبم از این همه یکنواختی خسته شدم و تصمیم گرفتم از حال و هوای سفید پوشیدن یه کمی درش بیارم!

( چه خانومه خودخواهی ، بیچاره همسری )

یه پیرهنه کتون صابونی براش خریدم که همه رنگی توش هست !!!

آبی ، نارنجی ، قهوه ای ، خاکستری ...

" اینم عکسشه "

میدونم که خیلی بهش میاد .

اما یعنی خودش هم خوشش میاد ؟

همونطور هم که منصوره جون گفت میخوام اونرو همراه با یک دنیـــــــــــا *اعتماد* ، *احترام* ، *صداقت* ، *محبت* و* سادگی* تقدیمش کنم همون چیزهایی که هردومون تو دورانه نامزدی پی بردیم : برای خوشبختی مهمترین اصول هستند .

دعوا زرگری هم که بلدین راه بندازین

حالا چه جوری جداتون کنم ؟

من از این دعوا زرگریا اینقده خوشم میــــــــــــــــــــاد که نگو ....!

پیشنهاد میکنم هر چند وقت یکبار یه دعوا زرگریه جانانه راه بندازیم ، همه هم توش شرکت کنن ، ببینیم کی زودتر کم میاره !

البته فکر کنم خودم اولین نفری باشم که در محضر بزرگانی همچون الهه جون و سپیده جون کم بیارم

+ نوشته شده در  88/02/09ساعت 22:44  توسط سمیرا  | 

ممنون از همه

منم دلم برای همتون یه ذره شده

دلم واسه اونروزا که با هم بودیم تنگ شده

خیلی خوش میگذشت اما قدرشو نداشتیم

اون عکسی هم که اون پایین مایینا گذاشتم ماله آتلیه نیست

اونو خودم درست کردم

اونروز محمد تو مجلس چندتا عکس و یه کم فلیم ازمون گرفت همونا رو میکس و مونتاژ کردم

فعلن فقط عکس سرمجلسیمون آمادس

آلبوم و فیلممون که من دلم برا دیدنش آب شده هنوز حاضر نشده ،

3 ماهه دیگه ...

منم که دل کوچولوووو...

میگما :

یه سوال تخصصی میپرسم ، همسریم نشنوه ها ! :

* 5 شنبه تولده همسریمه *

به نظره شما چی بخرم واسش ؟

شما اینجور وقتا به همسریا یا برادراتون چی هدیه میدین ؟

+ نوشته شده در  88/02/05ساعت 19:37  توسط سمیرا  | 

*  بنام دلدار دل آرام  *

3 ماه و 21 روز گذشت ...

از 7 دیه 1387 ، ساعت 22:00

گرفتنه مهمترین و بزرگترین تصمیم زندگیم

انتخاب شریک زندگیم از سر عقل و منطق

آغاز تلاش برای شناخت

 

یک ماه و 5 روز گذشت ...

از 23 اسفنده 1387 ، ساعت 16:30

ورود به مرحلۀ جدیدی از زندگی

تصمیم و جواب نهایی از سر عقل و منطق همراه با احساس

تغییر و اضافه شدن یک سری مسئولیت ها با شروع زندگی متاهلی

 

مصطفی و سمیرا

* با توکل به خدا و اجازۀ بزرگترا بله *

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

حضور مجلس انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

 

این اولین پست ، بعد از تولد مجدد وبلاگمه

خوشحالم که دوباره به جمع وبلاگ نویسای محترم پیوستم

دلمان بسیار بسیار زیاد تنگیده شده بود واسه اینجا !

اینم یه عکس کوچولو موچولو از ... 

برمیگردم ...

+ نوشته شده در  88/01/28ساعت 19:16  توسط سمیرا  |